اینجا پرنده ذهنم آواز می خواند

دست نوشته های گوهرشاد

در خاموشی و سکوت،جیغ های بی صدایم را تنها فقط خود می شنوم

 

 

و در

 

 

میان قاعده های دنیا ،به دنبال افعال بی قاعده ای هستم تا اندیشه

 

 

هایم را از

 

 

چهار چوب این قوانین خلاص کنم....

 

 

قطره آبی در کوزه شکسته تنهاست،اشکها در حال سرسره بازی کردن

 

 

بر روی

 

 

گونه های کودک فقیر،قطره ی غریب باران در بیابان،فرشته درون دختری

 

 

که

 

بی وفایی دیده و حال در گوشه ی تاریک قلب دختر سر بر زانو نهاده و

 

 

گریه

 

 

 

می کند؛

 

 

نوری نیست،صدایی نیست،رنگی نیست،وفایی نیست؛

 

 

شهر در سکوت،رودخانه خاموش،نور بی فروغ،صداها بی صدا،غم آشنا،

 

 

شادی غریب؛

 

 

 و در این میان صدای هق هقی به گوش می رسد،مترسکی تنها در

 

میان علفزاری

 

 

 

سوخته،با لباسانی پاره،در حالی که بدن او توسط کلاغ ها از بین می

 

 

رود.

 

 

 

گریه ی این مترسک بخاطر درد نیست،مترسک هم به همان دلیلی که

 

 

 

شهر در خاموشی و سکوت خفته،اشکها بر روی گونه های مردم جست

 

 

 

و خیز می کنند،به همان دلیلی که فرشته می گرید،به همان دلیلی که

 

 

 

قطره آب در کوزه تنهاست؛

 

 

 

می گرید،ناله می کند،زجه می زند...

 

 

 

و حال چه کسی می داند این دلیل چیست...؟!

۱۳۸٩/۱/٢٤ | ۱:٤۸ ‎ب.ظ | گوهرشاد | نظرات () |

www . night Skin . ir